تبليغاتX
بــــــاران

در سال 1984 در شهر برلینگتون واقع در ایالت کارولینای شمالی، برای جنیفر تامپسون، دانشجوی 22 ساله، حادثه شومی اتفاق افتاد که پیامدهای آن منجر به شکل گیری یکی از بزرگترین چالشهای قضایی در دادگاههای امریکا گردید.

در شب حادثه، جنیفر در شب حادثه، جنیفر در آپارتمان خودش خوابیده بود. جوانی سیاهپوست، چراغ ورودی خانه وی را شکست، سیم اصلی تلفن را قطع کرد و وارد اتاق او شد. لبه چاقو را زیر گلویش گذاشت و تهدیدش کرد که اگر کوچکترین صدایی کند، او را خواهد کشت. جنیفر می گوید: "به او گفتم کارت اعتباری، کیف پول، و ماشین من را بردار و برو، ولی او گفت پول مرا نمی خواهد… و آن موقع بود که فهمیدم چه اتفاقی قرار است بیفتد…"

جنیفر با خودش قسم خورد که اگر از آن مهلکه جان سالم به در ببرد، انتقام خود را از مرد متجاوز بگیرد: او باید می توانست او را به پلیس معرفی کند، باید به هر قیمتی او را به دست قانون بسپرد و به سزای عمل پلیدش برساند، او باید آنقدر در زندان بماند تا بپوسد. اینها افکاری بود که در آن سی دقیقه جهنمی در سر جنیفر می چرخید. او تمام تلاش خود را کرد تا شکل و شمایل، خطوط صورت و تن صدای مرد را به خاطر بسپارد تا بعدا بتواند هرچه دقیق تر به پلیس گزارش بدهد.

خوشبختانه جنیفر زنده ماند. او مدعی بود که چهره جنایتکار را خوب به خاطر دارد و هرجا او را ببیند، می تواند شناسایی اش کند. در جریان چهره نگاری، عکس فرضی متهم با استفاده از توصیفات او بازسازی گردید و چند نفر مظنون دستگیر شدند. سه روز بعد از حادثه، جنیفر به اداره تشخیص هویت فراخوانده شد تا از بین عکس های شش مظنون، مجرم اصلی را شناسایی کند. او عکس ها را با دقت بسیار نگاه کرد و بعد از پنج دقیقه یک عکس را نشان داد: رانـلد کاتـن.

 

همه متهمان به اداره پلیس احضار شدند. آنها را در یک اتاق به صف کردند تا این بار بطور فیزیکی توسط شاهد، تعیین هویت شوند. جنیفر این بار هم انگشت اتهام خود را به سمت رانلد نشانه رفت. او می گوید: "به من گفتند این همان فردی است که قبلا هم عکسش را شناسایی کردم، و من خیلی خوشحال شدم… پس او دیگر خودش بود و من اشتباه نکرده بودم."

دادگاه تشکیل شد، جنیفر دستش را بر روی کتاب مقدس گذاشت و قسم خورد که جز حقیقت چیزی نگوید. او علیه رانلد شهادت داد و هیئت منصفه ظرف تنها چهل دقیقه، رأی خود را صادر کرد: حبس ابد باضافه 50 سال. جنیفر می گوید: "آن روز بهترین روز زندگی من بود. در آن لحظه حس کردم عدالت اجرا شده، من یک قربانی بودم و او یک جنایتکار وحشتناک که دیگر هرگز قرار نبود از زندان بیرون بیاید."

اما جنیفر اشتباه می کرد: رانلد سرانجام از زندان بیرون آمد. او پس از 11 سال، و در حالی که تبرئه شده بود، آزاد گردید! جنیفر علیرغم تمام دقتی که به خرج داده بود، نتوانسته بود مجرم را درست شناسایی کند. خطایی که او ناخواسته مرتکب شد، بزرگ و جبران ناپذیر بود. زمانی که رانلد به زندان افتاد، تنها 22 سال داشت. او همسن جنیفر بود. در طی این سالها جنیفر درسش را تمام کرده بود، ازدواج کرده بود، و صاحب سه فرزند شده بود. رانلد اما از تمام این فرصتها محروم مانده بود

در دوره ای که رانلد سال سوم محکومیت خود را می گذراند، اتفاق عجیبی افتاد. او می گوید: "یک روز وقتی در زندان بودم، یک مجرم دیگر را که متهم به تجاوز بود، به آنجا آوردند. من احساس بسیار عجیبی داشتم. او خیلی به تصویر بازسازی شده من در اداره پلیس شباهت داشت. اسمش بابی پول بود و اهل همان محله ای بود که من ساکن بودم. او هم مثل من در آشپزخانه زندان مشغول به کار شد. نگهبان ها و زندانی های دیگر ما را با هم اشتباه می گرفتند و حتی گاهی اوقات من را بابی صدا می کردند."

در زندان شایع شده بود که یک نفر از بابی پول شنیده که جنایت آن شب را او مرتکب شده است. رانلد به وکیلش در این مورد نامه نوشت و درخواست کرد که پرونده مجددا بررسی شود. رانلد یک بار دیگر، و این بار به همراه بابی پول در دادگاه حاضر شد. او به این جلسه امید بسیار بسته بود: اگر جنیفر چهره مجرم اصلی را می دید، حتما او را به یاد می آورد… هر دو متهم در مقابل جنیفر قرار گرفتند، لحظه ای بسیار تعیین کننده در پیش بود. جنیفر اما در کمال ناباوری مدعی شد که بابی پول را هرگز در زندگی اش ندیده و کسی که به او تجاوز کرده، رانلد کاتن بوده است! همه امیدها درهم ریخت. همانند محاکمه قبلی، گفته های جنیفر به عنوان شاهد عینی واقعه، و اطمینان خاطر او در معرفی مجرم، برای اقناع هیئت منصفه کفایت کرد. رانلد دوباره مجرم شناخته شد و این دفعه به دو بار حبس ابد محکوم گردید. جنیفر می گوید: "من خیلی عصبانی بودم. چطور به خودشان جرئت داده بودند که شهادت من را زیر سؤال ببرند؟! چطور می توانستند فکر کنند که من ممکن است قیافه آن جنایتکار را، آن قیافه ای که هرگز از خاطرم محو نمی شد را فراموش کرده باشم؟!"

بدین ترتیب رانلد هفت سال دیگر در زندان ماند تا آنکه یک روز، در حالی که داشت از طریق رادیوی کوچکش جلسه دادگاه یک متهم دیگر را پیگیری می کرد، چیزی به گوشش خورد که تا آن روز نشنیده بود: DNA. او دوباره به وکیلش نامه نوشت. در اداره پلیس برلینگتون تنها دو بسته قدیمی ده ساله، حاوی مدارک باقیمانده از واقعه آن شب موجود بود و خوشبختانه در یکی از آنها قسمتی از تنها یک عدد اسپرم که حاوی DNA بود، یافت شد! و همان زندگی رانلد را نجات داد. از او رفع اتهام شد و بابی پول به جرم ارتکاب تجاوز به حبس ابد محکوم گردید.

جنیفر تماماً در هم شکست… ضربه تحمل ناپذیری بود. نمی توانست باور کند که زندگی یک انسان بی گناه به خاطر اشتباه او تباه شده: "مثل آن بود که یک نفر زندگی من را گرفته باشد و سر و ته کرده باشد. مردی که اطمینان داشتم هرگز در زندگیم ندیده ام، همان کسی بود که تنها به فاصله چند سانتیمتر از من چاقویش را زیر گلویم گذاشته بود و تهدید به مرگم کرده بود، همان کسی که مرا آزار داده بود و روح مرا نابود کرده بود؛ و مردی که من چندین و چند بار و با چنان اعتقاد راسخی متهم کرده بودم، مردی که شبانه روز آرزوی مرگش را کرده بودم، پاک و بی گناه بود. عذاب وجدان و شرمساری داشت مرا خفه می کرد…" او از رانلد درخواست کرد که در یک کلیسای محلی همدیگر را ملاقات کنند.

جنیفر می گوید: "نمی توانستم درست روی پاهای خودم بایستم، وقتی او را دیدم که وارد کلیسا شد، به گریه افتادم… به او گفتم که اگر من هر یک ساعت باقیمانده از روزهای عمرم را، و هر دقیقه از هر ساعت آن را، و هر ثانیه از هر دقیقه آن را صرف عذرخواهی و اظهار تاسف کردن کنم، باز هم نخواهم توانست، هرگز نخواهم توانست، آن ندامت عمیقی را که در قلبم احساس می کنم، به زبان بیاورم… و… رانلد فقط خم شد، دستهای من را در دست گرفت، و گفت: جنیفر! من تو را می بخشم…."

سرنوشت عجیب این دو انسان پیوندی پر فراز و نشیب و ناگسستنی برایشان رقم زده بود. از آن پس آنها با یکدیگر دوست شدند و تا امروز هم رابطه دوستی شان پابرجا مانده است. رانلد که امروز در آستانه 50 سالگی خود قرار دارد، تلاش بسیار کرد تا زندگی خود را از نو بنا کند. او پس از آزادی سخت مشغول به کار شد، ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. اکنون به همراه خانواده اش در خانه ای زندگی می کند که پول آن را دولت، بعنوان جبران خسارت به او پرداخت کرده: 10 هزار دلار به ازای هر یک از سالهایی که او در زندان سپری کرده است.

 از آن تاریخ به بعد رانلد و جنیفر در بسیاری از محافل عمومی در کنار یکدیگر حاضر شدند تا پیام خود را به دیگران برسانند، با این امید که داستان زندگی شان نجات بخش زندانیان بی گناه دیگر شود و مسئولان دست اندر کار را به بازنگری در قوانین موجود ترغیب کند. آنها همچنین تصمیم گرفتند تجربه های الهام بخش و منحصر به فرد خود را به رشته تحریر درآورند. در سال 2009 مشترکاً کتابی با عنوان Picking Cotton را به چاپ رساندند که در لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز قرار گرفت و جوایزی را از آن خود کرد (تریلر کتاب)

این کتاب تصویرگر داستانی حیرت آور درباره بی عدالتی و بخشش است. بسیاری از مسائل اجتماعی از قبیل حقوق قربانیان تجاوز، نقش تعصبات نژادی در صدور حکم دادگاهها، کارکرد زندان ها در جوامع، اصلاح قوانین کیفری، و خطاهای سهوی شاهدان عینی در این کتاب خواندنی مطرح شده است. شیوه نگارش آن به نحوی است که هر کدام به طور جداگانه داستان خود را از دریچه چشم خود روایت می کنند و بدین ترتیب خواننده از دو زاویه مختلف با آنها همگام می شود و در جریان جزئیات افکار و اتفاقاتی که بر آنها گذشته، قرار می گیرد. مطالعه این کتاب برای تمام علاقمندان، و به طور خاص برای هر کسی که به نحوی با مسائل قضایی و حقوقی سر و کار دارد، مفید و روشنگر خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 21:34  توسط باران  | 
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» 
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 0:28  توسط باران  | 
يک پيرزن چيني دوکوزه آب داشت که آنها را به دو سر چوبي که روي دوشش مي گذاشت ، آويخته بود و از اين کوزه ها براي آوردن آب از جويبار استفاده مي کرد.
يکي از اين کوزه ها ترک داشت ، در حالي که کوزه ديگر بي عيب و سالم بود و همه آب را در خود نگه مي داشت.
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جويبار تا خانه را مي پيمود ، آب از کوزه اي که ترک داشت چکه مي کرد و زماني که زن به خانه مي رسيد ، ...کوزه نيمه پر بود.
دو سال تمام ، هر روز زن اين کار را انجام مي داد و هميشه کوزه اي که ترک داشت ، نيمي از آبش را در راه از دست مي داد.
البته کوزه سالم و بدون ترک خيلي به خودش مي باليد. ولي بيچاره کوزه ترک دار از خودش خجالت مي کشيد . از عيبي که داشت و از اين که تنها نيمي از وظيفه اي را که برايش در نظر گرفته بودند ، مي توانست انجام دهد.
پس از دوسال سرانجام روزي کوزه ترک دار در کنار جويبار به زن گفت: من از خويشتن شرمسارم . زيرا اين شکافي که در پهلوي من است ، سبب نشت آب مي شود و زماني که تو به خانه مي رسي ، من نيمه پر هستم. پير زن لبخندي زد وبه کوزه ترک دارگفت :
آيا تو به گل هائي که در اين سوي راه، يعني سوئي که تو هستي ، توجه کرده اي ؟ مي بيني که در سوي ديگر راه گلي نروئيده است.
من هميشه از کاستي و نقص تو آگاه بودم ، و براي همين در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جويبار به خانه بر مي گردم تو آنها را آب بدهي. دو سال تمام ، من از گل هائي که اينجا روئيده اند چيده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام.اگر تو اين ترک را نداشتي ، هرگز اين گل ها و زيبائي آنها به خانه من راه نمي يافت.

هر يک از ما عيب ها و کاستي هاي خود را داريم ولي همين کاستي ها و عيب هاست که زندگي ما را دلپذير و شيرين مي سازد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 0:26  توسط باران  | 
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد …
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند
زمان حال فراموش شان می شود
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم
بعد پرسیدم …
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
و یاد بگیرن که من اینجا هستم
همیشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 20:47  توسط باران  | 
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید.
وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد ...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیله ای رسید كه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند، اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید: چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید !
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟
تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند، بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

پس بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است و هر اتفاقی كه می افتد به صلاح ماست.


+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 13:44  توسط باران  | 
اززشت رویی پرسیدند آنروزکه جمال پخش می کردند کجا بودی؟ گفت : در صف کمال . . .
اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن . . .
مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است . . .
همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست . . .
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن , و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن . . .
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نر قصید . . .
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد . . .
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار . . .
وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش . . .
یادت باشه که :
در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود می خندی . . .
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است . . .
کشتن گنجشک ها ، کرکس ها را ادب نمی کند . . .
از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار . . .
فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 19:5  توسط باران  | 
پسري که فرزند يك تعليم دهنده اسب دوره گرد بود از اصطبلي به اصطبل ديگر، از مسابقه اي به مسابقه ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر مي رفت تا اسب ها را آموزش دهد. درس خواندن آن پسر در دبيرستان مرتباً با وقفه مواجه مي شد. وقتيكه سال آخر دبيرستان بود از او خواسته شد تا در يك صفحه بنويسيد تا در آينده مي خواهد چه كاره باشد.

آن شب او هفت صفحه در توصيف رویای خود يعني داشتن مزرعه پرورش اسب نوشت. او رؤياي خود را با تمام جزئياتش نوشت و حتي يك شكل از يك مزرعه بسیار بزرگ كه در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسير مسابقه و نقشه يك ساختممان 370 متر مربعي را كه در مزرعه واقع شده بود را کشید.
او تمام رویای خود را نوشت و آنرا به معلم داد اما معلم يك نمره صفر به او داد و برایش نوشت: «بعد از كلاس بيا پيش من». پسر با صفحات حاوي رؤياهايش به ديدن معلم خود رفت و از او پرسيد چرا نمره اش صفر شده است؟

معلم گفت: اين يك رؤياي غير واقعی است. تو فرزند يك خانواده دوره گرد از خانواده سطح پاييني هستي و براي داشتن يك مزرعه پرورش اسب هيچ سرمايه اي نداری. تو بايد يك زمين و اسبهايي با نژاد اصيل بخري و آنها را تكثير كني كه همه اينها مقدار زيادي پول لازم دارد. براي انجام چنين كاري هيچ راهي وجود ندارد.معلم اضافه كرد: اگر تو دوباره با واقع گرايي بيشتري اين مطالب را بنويسي من هم در نمره تو تجديد نظر مي كنم.

پسر به خانه رفت و مدت طولاني فكر كرد. بالاخره بعد از يك هفته كلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هيچ تغييري به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو مي تواني نمره صفر را براي من نگه داري و من هم رؤياي خود را براي خودم نگه مي دارم.
بله آن پسر مانتي است. او اكنون يك مزرعه بزرگ اسب با یک خانه 370 متر مربعي دارد. 

مانتي میگوید: دو تابستان پيش همان معلم دبيرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من براي يك تور يك هفته اي آورد. وقتي كه معلم قديمي داشت آنجا را ترك مي كرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤياي تو بودم. در آن سالها من رؤياي بچه هاي زيادي را دزديدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودي كه رؤياي خود را نگه داري.

اجازه ندهيد هيچ كس رؤياي شما را بدزدد. از قلب خود فرمان بگيريد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 18:37  توسط باران  | 
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش " 

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی 

خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 1:32  توسط باران  | 
دختر کوچولو و پدرش از رو پلي ميگذشتن. پدره يه جورايي مي ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.» دختر کوچيک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگير..» پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد:چه فرقی میکنه؟!!!!!؟؟؟؟
دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هر اتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول نمي کني.»

در هر را بطه ي دوستي 
ماهيت اعتماد به قيد و بندهاش نيست
به عهد و پيمان هاشه
پس دست کسي را که دوست داري بگير
به جاي اين که توقع داشته باشي اون دست تورا بگيره

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 13:51  توسط باران  | 
زني با سر و صورت كبود و زخمي سراغ دكتر روانشناس ميره ..
.
.
.
.
.
.
.
دكتر مي پرسه : چه اتفاقي افتاده؟
خانم در جواب ميگه: دكتر، ديگه نمي دونم چكار كنم. هر وقت شوهرم عصباني و ناراحت مياد خونه، منو زير مشت و لگد له مي كنه و عصبانيتش رو سر من خالي مي كنه !!!
دكتر گفت: خب دواي دردت پيش منه : هر وقت شوهرت عصباني و ناراحت اومد خونه، يه فنجون چاي سبز بردار و شروع كن به قرقره كردن. و اين كار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهري سالم و سرزنده پيش دكتر برگشت !!!
خانم گفت: دكتر، پيشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصباني و ناراحت اومد خونه، من شروع كردم به قرقره كردن چاي و شوهرم ديگه به من كاري نداشت!!!
دكتر گفت: ميبيني؟! اگه جلوي زبونت رو بگيري خيلي چيزا خود به خود حل ميشن
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:53  توسط باران  |